تاریخ انتشار: ۱۱:۵۶ - ۲۳ آبان ۱۳۹۷ - 2018 November 14
کد خبر: ۸۳۷۶
گویا سه روز منتظرماندیم تا یک ماشین باری پیدا شد. آن روزها ماشین زیاد نبود. بالای بارها سوار شدیم؛ هوا خیلی سرد بود، ناگزیر رختخواب ها را باز کردیم و خودمان را گرم کردیم. نزدیک صبح به یزد رسیدیم. اولین بار بود که شهر را می دیدم.

 پاییز1327 بود.روستاییان در فصل هایی از سال فعالیت می کردند و در فصل هایی-مخصوصا زمستان - که زمینه فعالیتی نبود، فعالیت نمی کردند. پسته ها و پنبه ها را جمع کردیم؛ صیفی هم تموم شده بود. گندم و بذرها را هم به همان رسم روستا انبار کردیم. بعضی از جزییات را هم به خاطر ندارم ؛ بذر ها را کاشته بودیم یا بنا بود برزگرها بکارند و اخوی (مرحوم حاج قاسم ) رسیدگی کنند ... .

     به هر حال، برای سفر آماده شدیم. برای من این اولین سفر از روستا بود. پیش از آن، تنها یک بار، تا حدود یک فرسخی، بیرون رفتن از روستا را تجربه کرده بودم. مسافت روستا تا جاده ی اصلی را با الاغ طی کردیم. آن روزها در روستای ما ماشین نبود. سفر با الاغ خیلی شیرین بود. رختخواب ها را طوری می بستند که مسافرین به راحتی رو آن می نشتند و اذیتی نداشتند. بعضی ها هم پیاده می آمدند. فاصله روستا تا جاده ی اصلی رفسنجان - یزد هفت فرسخ بود ، که معمولا یک روز طول می کشید. در روستایی نزدیکی جاده، به نام بیاض، اتراق کردیم. در منزل مباشر یکی از مالکین ده - که خودشان در کرمان زندگی می کردند - وارد شدیم.

بالاخانه ای مشرف به جاده به ما دادند. گویا سه روز منتظرماندیم تا یک ماشین باری پیدا شد. آن روزها ماشین زیاد نبود. بالای بارها سوار شدیم؛ هوا خیلی سرد بود، ناگزیر رختخواب ها را باز کردیم و خودمان را گرم کردیم. نزدیک صبح به یزد رسیدیم. اولین بار بود که شهر را می دیدم. چند روزی در یزد ماندیم تا پدرم در تماس با تاجری که با او دادوستد داشت پول تهیه کند، یا حواله بگیرد. تولید کنندگان روستا با تجار شهر رابطه مستمر مالی داشتند؛ ما، هم با تجار رفسنجان طرف حساب بودیم و هم با تجار یزد. به هر حال، هزینه سفر فراهم شد و پس از تهیه بلیط برای اولین بار اتوبوس سواری را هم تجربه کردم؛ اتوبوسی قراضه، با خراب شدن و پنچرشدن مکرر وجاده های خاکی. بالاخره به قم رسیدیم.

هاشمی رفسنجانی در قم غریبه نبود. اخوان مرعشی برای او و عموزاده اش پشت وپناهی بودند:

مسافر خانه ای گرفتیم. به منزل (حضرات آیات سید مهدی وسید کاظم، معروف به) اخوان مرعشی هم رفت و آمد می کردیم. پس از چند روز، ابوی و بستگان و همراهانشان عازم کربلا شدند و من و آشیخ محمد (پسر عمویم) را گذاشتن منزل آقان اخوان مرعشی ،که سه برادر بودند: کاظم آقا و مهدی آقا، که از آیات قم و مشهد هستند و آن روزها از فضلای نامی حوزه بودند و مورد توجه طلاب و مراجع؛ برادر سومشان هم به نام جعفر آقا بود، که به فلج دچار شده بود. مادرشان هم خانمی سالخورده بود از نوه های مرحوم آیت الله شیرازی بزرگ.

ازجهت مسکن مشکلی نداشتیم. بین ابوی با آقایان مرعشی قراردادی برقرار شده بود که، به عنوان هزینه زندگی هر یک از ما، ماهی پنجاه تومان به ایشان پرداخت شود. روشن است که وضع طلبگی شان اجازه نمی داد که هزینه زندگی ما بر آن تحمیل شود.

 

 اولین سال اقامت در قم همراه با تجربه ای از سوز و سرمای زمستانی این شهر بود:

 زمستان خیلی سردی بود. تا به امروز قم را به این سردی ندیده ام؛ خیلی عسرت کشیدم. در خانه وضع خوبی داشتیم، ولی رفت و آمد سخت بود: یخبندان، کوچه های باریک ... .اولین خانه آنها انتهای کوچه ارگ بود. امکانات هم کم بود. ما هم به آنها خدمت

می کردیم، در خرید گوشت و نان و ... . آنها هم سرپرستی ما را عهده دار بودند. والده شان در تهیه غذا وکارهای منزل نقش داشت. ما هم جبران می کردیم.

 

اکبر هاشمی رفسنجانی از همان ابتدای اقامت در قم، تحصیل علوم دینی را آغاز کرد. اولین استاد، شیخ محمد هاشمیان، عموزاده اش بود و اولین آشنای هم درسش، شیخ حیدر یزدی:

     پیش از آمدن به قم، مختصری با ادبیات عرب آشنایی داشتم: نصاب ، امثله ، شرح امثله و ... را خوانده بودم. آشیخ محمد بیشتر از من آشنایی داشت. درس را پیش او شروع کردم، با مشکلاتی ... . لکنت زبان هم داشت، که الان بهتر شده است. پا توق ما مدرسه خان بود، که با وضع فعلی خیلی تفاوت داشت. اولین آشنایی من با آشیخ حیدر یزدی بود، که از نظر درسی از من جلوتر بود. در مباحثه صرف میر با آقای جعفر شجونی آشنا شدم، که از ما با نشاط تر و با روحیه تر بود.

     سفر کربلای والدین و بستگان حدود سه ماه طول کشید. تصور آن ها این بود که ما دلبند قم نمی شویم و در مراجعت همراهشان به زادگاه برمی گردیم. در مراجعت دیدندکه با قم انس گرفته ایم و به ماندن دل بسته ایم و تمایلی به بازگشت نداریم. چند روزی ماندند و برگشتند. ما هم تحصیل را ادامه دادیم.

     اخوان (مرعشی) هم با فروش وسایل و قرض و مقداری هم کمک آیت الله العظمی بروجردی منزل بهتری را، به مبلغ بیست و پنج هزار تومان، از یکی از تجار قم خردیدند. آن روز کمتر کسی از آخوندها چنین منزلی داشت. این منزل جدید مقابل منزل امام بود. آن ها هنوز ازدواج نکرده بودند. آن روزها گرفتن حجره کار اسانی نبود . ند سالی با آن ها زندگی کردیم ؛ در درس هم موفق بودیم و اخوان ما را تشویق می کردند. من تا رسیدن به لمعه از قم بیرون نرفتم، با آن که تابستان ها معمولا صلاب به وطن خود برمی گشتند.

 

جدیت وی درتحصیل چندان بودکه نزد استادان بسیاری تلمیذ کرد و با افرادی به مباحثه و مطالعه نشست که خود بعدها از استادان حوزة علمیة قم شدند:

     درحوزه قم کلاس های مشخص و رسمی برای سطوح مختلف نبود. هر طلبه به میل و تشخیص خود استادی برای هر درس انتخاب می کرد و محل ثابت  و مشخصی هم برای درس نداشتیم. در مسجد، صحن، رواق های حرم، منزل، حجره ها و هرجای دیگر ممکن بود این درس ها گفته شود حضور دیگران هم آزاد بود. از یک تا ده ها شاگرد ممکن بود در یک درس باشند وکسی هم نظارت نداشت. برای مباحثه ها هم همه چیز آزاد و انتخابی بود. به این ترتیب، از جامع المقدمانت تا کفایه درس اساتید زیادی را دیدیم. درمیان آن ها، درادبیات شهید سعیدی، دکترمحسن جهانگیری و آقایان سید موسوی صدر و محمدی صالحی نجف آبادی و شب زنده دار؛ و در فقه و اصول آقایان منتظری، مشکینی، سلطانی، تبریزی، صدوقی، اعتمادی، نوری و مجاهدی را به خاطر دارم. در درس خارج از درس های آیات عظام بروجردی، امام راحل، داماد، گلپایگانی، شریعتمداری،حایری یزدی، نجفی مرعشی، استفاده کرده ام. در فلسفه و تفسیر از درس علامه طباطبایی و آیت الله زاهدی و آیت الله منتظری بهره بردم. البته استفاده های اساسی علمی و اخلاقی و فکری را از محضر امام راحل برده ام.

     با آقایان ربانی املشی به عنوان هم مباحثه آشنا شدیم، که تا آخر دوران تحصیل همچنان با ایشان هم مباحثه بودیم؛ با آقای ربانی املشی در ماه های اول ورود به قم آشنا شدم و در دوستی و همکاری و معاشرت به حد اعلا رسیدیم. سرانجام عقد اخوت خواندیم.

     در تمام این مدت آشنایی و برادری همیشه هم مباحثه بودیم، درهمه سطوح تحصیلی، از مقدمات تا خارج، دوبار به خاطر دوستی با ایشان سفر تبلیغی به املش داشتیم و درآنجا در منزل پدر بزرگوار آن مرحوم بودم. وقتی که ایشان در فردوس خراسان در حال تبعید بودند به دیدنشان رفتم. پدرشان هم آن موقع در آنجا بودند. در مراجعت با من آمدند. با پژوی شخصی خودم ایشان را به ملش رساندیم. هم مباحثه دیگر ما آقای تربتی- برادر همسر آقای مروارید و پسر بزرگ مرحوم اسلامی- بود که الان پزشک است. به همین ترتیب، درس را ادامه دادیم و زمانی با آقایان صانعی و بهجتی مباحثه داشتم.

ارسال نظر
نام:
ایمیل:
* نظر:

از میان خبرها
خاطرات یک انقلابی
پربازدید ها
شبکه های اجتماعی