دکلمه و متن ادبی هفته دفاع مقدس برای مدارس و مساجد
با مجموعهای از دکلمهها و متنهای ادبی ویژه هفته دفاع مقدس، یاد رشادتها و ایثار شهدای این سرزمین را گرامی بدارید.

در این مطلب از تلنگر، مجموعهای از دکلمه و متن ادبی هفته دفاع مقدس را گردآوری کردهایم تا معلمان، دانشآموزان و برگزارکنندگان مراسمها بتوانند با استفاده از آنها فضایی معنوی و پرشور بیافرینند. هفته دفاع مقدس یادآور رشادتها، ایثار و ازخودگذشتگی مردان و زنانی است که با ایمان و شجاعت از خاک و اعتقادات این سرزمین دفاع کردند. همراه ما باشید تا با این متنها، یاد و خاطره آن عزیزان را گرامی بداریم و ارزشهای والای دفاع مقدس را پاس بداریم.
متن دفاع مقدس برای مدرسه
بسم رب الشهداء و الصدیقین
«وَلا تَحسَبَنَّ الَّذینَ قُتِلوا فی سَبیلِ اللَّهِ أَمواتًا؛ بَل أَحیاءٌ عِندَ رَبِّهِم یُرزَقونَ»
به نام خداوند مردان جنگ
که کردند بر دشمنان عرصه تنگ
به نام خداوند یاران دین
ز شک رسته مردان اهل یقین
به نام یلان محمد (ص) نژاد
که شد شورشان غبطهی گردباد
علی صولتانی که در خون شدند
به یک نعره از خویش بیرون شدند
خراباتیان حسین (ع) آشنا
گرفته به کف رایت کربلا
«شاعر: مرحوم محمدرضا آقاسی»
با درود بر پیشگاه مقدس حضرت ولی عصر (عج) و نیز با درود بر روان پاک بنیانگذار انقلاب اسلامی، حضرت امام خمینی (ره) و شهدای سرافزار اسلام، و با سلام بر رهبر معظم انقلاب و آرزوی طول عمر پر عزت و پر برکت برای این ستودهی بزرگوار.
و سلام و درود و ستایش بر شما که پویندگان و جویندگان راه شهدایید. بر شما که شیفتگان، مشتاقان، محبان و رهروان راه آن عزیزان از خود گذشته و به خدا رسیدهاید.
اینجانب ……………….. عرض خیرمقدم دارم محضر ارزشمند یکایک شما عزیزان و سروران بزرگوار. همچنین محضر محترم ( در صورت داشتن مهمان ویژه، ابتدا نام ایشان و سمت سمت شان ذکر شود).
امروز، آمدهایم تا نام آنان را زنده کنیم و از کرامات و سجایایشان سخن برانیم. آنان که پهلوانانی بی ادعا و عارفانی حق آشنا بودند.
متن ادبی کوتاه برای دفاع مقدس
شهدا، شمع محفل بشریت اند! آری! آنان که با رفتنشان به ما درس آزادگی و غیرت و شجاعت آموختند؛ آنان که مردانه از جان گذشتند و تا آسایش و آرامش را به ما هدیه کنند.
هدیه به روان پاک تمام شهدا، از شهدای صدر اسلام، تا پهلوانان دشت کربلا، شهدای دفاع مقدس و شهدای مدافع حرم صلواتی مهدی پسند ختم کنید.
دکلمه هفته دفاع مقدس
چه کسی می داند جنگ چیست؟
چه کسی می داند فرود یک خمپاره قلب چند نفر را می درد؟
جنگ یعنی سوختن، یعنی آتش، یعنی گریز به هرجا، به هر جا که اینجا نباشد، یعنی اضطراب که کودکم کجاست؟ جوانم چه می کند؟ دخترم چه شد؟
به راستی ما کجای این سوال ها و جواب ها قرار گرفته ایم؟
کدام دختر دانشجویی که حتی حوصله ندارد عکس های جنگ را ببیند و اخبار آن را بشنود از قصه دختران معصوم سوسنگرد با خبر است؟
کدام پسر دانشجویی می داند هویزه کجاست؟ چه کسی در هویزه جنگیده؟ کشته شده و در آنجا دفن گردیده؟
چه کسی است که معنی این جمله رادرک کند:
نبرد تن و تانک؟!
اصلا چه کسی می داند تانک چیست؟
چگونه سر۱۲۰ دانشجوی مبارز و مظلوم زیر شنی های تانک له می شود؟
چگونه می توانیم درها را به روی خود ببندیم و چون موش درانبار کلمات کهنه کتاب لانه بگیریم؟
کدام مسئله را حل می کنی؟ برای کدام امتحان درس می خوانی؟ به چه امید نفس می کشی؟ کیف و کلاسورت را از چه پر می کنی؟
کدام اضطراب جانت را می خورد؟ دیر رسیدن به اتوبوس، دیر رسیدن سر کلاس، نمره گرفتن؟
دلت را به چیز بسته ای؟ به مدرک، به ماشین؟ به قبول شدن در حوزه فوق دکترا؟؟
صفایی ندارد ارسطو شدن؛ خوشا پر کشیدن، پرستو شدن! آی پسرک دانشجو، به تو چه مربوط است که خانواده ای در همسایگی تو داغدار شده است؟جوانی به خاک افتاده است؟
آی دخترک دانشجو! به تو چه مربوط است که دختران سوسنگرد را به اشک نشانده اند؟ و آنان را زنده به گور کردند؟
هیچ می دانستی؟ حتما نه…!!!
هیچ آیا آنجا که کارون و دجله و فرات بهم گره می خورد، به دنبال آب گشته ای تا اندکی زبان خشکیده کودکی را تر کنی؟ و آنگاه که قطره ای نم یافتی، با امیدهای فراوان به بالین آن کودک رفتی تا سیرابش کنی اما دیدی که کودک دیگر آب نمی خورد…
اما تو اگر قاسم نیستی، اگر علی اکبر نیستی، اگر جعفر و عبدالله نیستی، لااقل حرمله مباش
که خدا هدیه حسین را پذیرفت و خون علی اکبر و علی اصغر را به زمین پس نداد.
من نمی دانم که فردای قیامت این خون با حرمله چه خواهد کرد….
متن ادبی هفته دفاع مقدس
به راستی در چفیه چه رازی نهفته است که با عطر و اشک و خون آشناست و هنوز در کنار مرقد امام شهیدان، دستمال اشک مردان بیادعا است؟
در حسینیهی امام سینه زدهای؟ چفیهای را که راهنمای جست جوگران مهدی زهرا (ع) است، دیدهای؟
در دانشگاه، نماز خواندهای؟ چفیهای را که سجادهی اهل معناست، دیدهای؟
به بهشت زهرا رفتهای؟ چفیهای را که درقاب عکسی با قرآن و اسلحهای همنشین است، دیدهای؟
از قطره قطرهی اشک فروریخته برچفیهای، فشرده شده لای دندان، حدیث درد خواندهای؟
چه میخوانی؟ تو هم بخوان!
آه از ترکش تهمت!
فریاد ازفراموشی دیروز!
امان از خنجری که از پشت فرود میآید و صدا ندارد!
چفیه…! چفیه…! ای شال شبهای سرد کردستانام!
چفیه! ای چتر روزهای گرم مهرانام!
چفیه…!چفیه! ای یادگار یاران و همهی آبرویم!
ای آبروی باران و ای ابر آرزویم!
با درد فشار دندان هایم بساز که از درد میسوزم…
فریادم را چاه باش چفیه
مگذار ساز “های های من”، قهقهه ساز صف دشمن باشد!
آن روزها نام و نان بهایی نداشت و آنچه میدان دار بود ، قیام بود و عروج .
آن روزها ماندن بی معنا بود و مردن در بستر ، ننگی بزرگ .
آن روزها شهادت ، شاهراهی به وسعت افق داشت .
آن روزها فاصله خاک تا افلاک و کویر تا بهشت ، یک میدان مین بود .
خاکریزها ، بوی بهشتِ مردانی را گرفته بود که سر به سر ، تن به مرگ می سپردند تا مبادا وجبی از کیان دین و وطن، به دست کفتاران حریص و متجاوز بیفتد؛ چرا که دفاع مقدس، رساترین واژه در قاموس ایستادگی این ملت قهرمان است.
مردان این دیار در پی تجاوز کفتار صفتان ننگ و نفرین ، در هفت شهر عشق ، هشت بهار ، آزادگی را پیمودند و حماسه آفریدند.
شما برای این مرز و بوم رقم زدهاید…
خالصانه آمدهایم تا زیارتتان کنیم و با دلهای خسته اما امیدوار، خدا را در این مکان اهورایی با بغضهای شکسته فرا بخوانیم و بگوییم که شهدا! ما شما را فراموش نکردهایم… اصلاً مگر حماسه، شهادت، هویزه، طلائیه، بستان، صدای غرش توپها، حسین فهمیدهها و باکریها، چمرانها، آوینیها و… فراموش شدنی هستند؟
نه، ما آمدیم تا بگوییم که شما در روح و باطن ما جای دارید. آمدهایم تا بگوییم هان ای عاشوراییان! عاشورایی دیگر در پیش است. آمدهایم تا هوار بزنیم: های ای شهدا، راه شما، اندیشه شما و تفکر شما در روح و روان جامعه ایرانی جای دارد.
ای شهدای گمنام و ای غلتیده شدگان در سربهای سرد و سنگین که به عشق مام میهن و انقلاب و اسلام، سر بر سودای عشق گذاشتید… اینجا کجاست؟ ما کیستیم… شما که بودید؟ و کجایید؟ بر مزار کدامتان بگرییم که بغض امان نمیدهد، بگرییم، گریه مگر دوا کند… میگرییم اما زهی تاسف که گریه نیز دوا نمیکند…
پیر ما گفت شهادت هنر مردان است
عقل نامرد در این دایره سرگردان است
پیر ما گفت که مردان الهی مردند
که به دنبال رفیق ازلی میگردند
شهدا رفتند و ما ماندهایم… برای جانبازان که ماندن چه کردیم؟ برای آزادگان چه کردیم؟ برای خانواده شهدا چه کردیم؟
نمیدانم ما که لیاقت حضور در جبههها و زندگی در کنار آنها را نداشتیم آی کسانی که دم از شهدا میزنید مرد باشید و بر سر عهد و پیمان خود بمانید تا نکند پشیمان و سرافکنده و روسیاه در محضرشان شویم.
شهدا را یاد کنیم با ذکر یک صلوات…
بارها از این که زنده هستم و دارم روی دم آن آدمهای بزرگ بازدم میدهم از زنده بودنم خجالت میکشم… خدایا تو خودت میدانی در دل و قلب من چه میگذرد…
هفته دفاع مقدس مبارک باد…
همسفر مهتاب، سلام!
انگار همین دیروز بود که عشق روی کیسههای شنی مبعوث شد و ناگهان یک نارنجک را روی فاصلههای فانسقهی زمین بست و تو در آستانه سیزده سالگی سبز، روی هزار و سیصد و چند هشتی سیم خاردار بلوغ یافتی و بزرگ شدی!
دیروز پوزهی شغالان را به خاک مالیدی اما امروز نیز چنان گرگها به دریدن گلوی چکامهخوان چکاوکهای شرقی مشغولند که دب اکبر هم جذام گرفته است.
آه، ای آیینهی آفتاب گمشده!
چگونه پریروز پوتینهای پاشنه بلند در باطلاقهای زخمی جنوب گم شد و ما سالهاست که از پسکدههای تنگی نمور، در انتظار آفتاب، پرنده، گیاه و رویشی دوبارهایم؟!
اکنون تو نیستی تا بهانهای بزرگ برای بودنمان باشی. حالا فقط تنها دلخوشیمان این است که بر بارهی انتظار، مردی به رنگ ماه همچنان ایستاده است و بهار را قسمت میکند…
گمنامی تنها برای شهرت پرستان درد آور است، وگرنه همه اجرها در گمنامیست…
محکمه خون شهداء محکمه عدلیست که ما را در آن به محاکمه میکشند
کبوتر و دو پلاک و دو ساک خالی تو
دلم دوباره گرفته زبی خیالی تو
تو التماس نگاه کدام پنجره ای
که نقش بسته نگاهم به طرح قالی تو
برای گفتن حرفم راه دوری نمیروم… از همین جمعه شروع میکنم، همین جمعه که کوه میروی. یا نه! در طول هفته که دورن شهر عبور و مرور میکردی تا با عجله به محل کار یا دانشگاهت برسی.
در شلوغی شهر ، کنار همین ترافیک سنگین، در حضور همین روزمرگیها، نزدیک خانهات ، محل کارت و یا داخل دانشگاهت حتی اگر چشم سرت را هم باز کنی کفایت میکند تا ستاره بارانی از قبور شهدای گمنام جلوی دیدگانت به تلالو بنشیند…
خیلی از ما حتی روزانه از کنار این منابع رحمت الهی گذر میکنیم ولی یا بیتوجهیم یا صلواتی نثار روان پاکشان میکنیم و یا با دلسوزی که اینها جوانیشان و آرزوهایشان را گذاشتند و اکنون دستشان از دنیا کوتاه است و ما بهرهمند از نعمت های دنیا، فاتحهای میخوانیم.
و چه خوش گفت سید شهیدان اهل قلم “پندار ما این است که ما ماندهایم و شهدا رفتهاند، اما حقیقت آن است که زمان ما را با خود برده است و شهدا ماندهاند”.
آیا تا به حال به آثار و برکات حضور این قبور نورانی در میان روزمرگی خود اندیشیدهایم؟
اصلا چرا باید بر سر مزار شهدا رفت؟ فقط برای آن که به یادشان باشیم؟
برای آنکه بگوییم ما درک میکنیم که شما برای راحتی ما رفته اید؟ برای آزادی وطن رفتهاید؟
اینها درست، ولی زیارت قبور شهدا بیشتر از اینکه تسلی خاطر باشد فواید زیادی برای خودمان دارد. برای درک این فواید، تمسک به مکتب اهل بیت علیهم السلام و بهرهمندی از سخنان ایشان هر چند کم، بهترین یاری دهندهی ما خواهد بود…
دکلمه برای هفته دفاع مقدس
بیا عاشقی را رعایت کنیم
ز یاران عاشق حکایت کنیم
از آنها که خونین سفر کرده اند
سفر بر مدار خطر کرده اند
از آنها که خورشید فریادشان
دمید از گلوی سحر زادشان
غبار تغافل ز جان ها زدود
هشیواری عشق بازان فزود
عزای کهن سال را عید کرد
شب تیره را غرق خورشید کرد
حکایت کنیم از تباری شگفت
که کوبید درهم، حصاری شگفت
از آنها که پیمانه ی «لا» زدند
دل عاشقی را به دریا زدند
ببین خانقاه شهیدان عشق
صف عارفان غزل خوان عشق
چه جانانه چرخ جنون می زنند
دف عشق با دست خون می زنند
سر عارفان سرفِشان دیدشان
که از خون دل خرقه بخشیدشان
به رقصی که بی پا و سر می کند
چنین نغمه ی عشق سر می کنند
«هلا منکر جان و جانان ما
بزن زخم انکار بر جان ما
اگر دشنه آذین کنی گرده مان
نبینی تو هرگز دل آزرده مان
بزن زخم، این مرهم عاشق است
که بی زخم مردن غم عاشق است
بیار آتش کینه نمرودوار
خلیلیم! ما را به آتش سپار
که پروانه-درخلسه-طی طریق
به پایان برد با دو بال حریق»
در این عرصه با یار بودن خوش است
به رسم شهیدان سرودن خوش است
بیا در خدا خویش را گم کنیم
به رسم شهیدان تکلم کنیم
مگو سوخت جان من از فرط عشق
خموشی است هان! اولین شرط عشق
بیا اولین شرط را تن دهیم
بیا تن به از خود گذشتن دهیم
ببین لاله هایی که در باغ ماست
خموش اند و فریادشان تا خداست
چو فریاد با حلق جان می کشند
تن از خاک تا لامکان می کشند
سزد عاشقان را در این روزگار
سکوتی از این گونه فریادوار
بیا با گل لاله بیعت کنیم
که آلاله ها را حمایت کنیم
حمایت ز گل ها، گل افشاندن است
هم آواز با باغبان خواندن است
دکلمه در مورد هفته دفاع مقدس
عشق بود و جبهه بود و جنگ بود
عرصه بر گُردان عاشق تنگ بود
هر که تنها بر سلاحش تکیه کرد
مادری فرزند خود را هدیه کرد
در شبی که اشکمان، چون رود شد
یک نفر از بین ما مفقود شد
آنکه که سر دارد به سامان میرسد
آنکه که جان دارد به جانان میرسد
دیده ام، دستی به سوی ماه رفت
بی سر و جان تا لقاءالله رفت
زندگیمان در مسیر تیر بود
خاک جبهه، خاک دامنگیر بود
آنکه خود را مرد میدان فرض کرد
آمد از این نقطه طی الارض کرد
هر که گِرد شعله، چون پروانه است
پیکر صدپاره اش بر شانه است
تن به خاک و بوی یاسش میرسد
بوی باروت از لباسش میرسد
دشمن افکنهای بی نام و نشان
پوکهی خونین شده تسبیحشان
کار هرکس نیست این دیوانگی
پیله وا میماند از پروانگی
دکلمه دفاع مقدس
می خواستم
شعری برای جنگ بگویم
دیدم نمی شود
دیگر قلم زبان دلم نیست
گفتم :
باید زمین گذاشت قلمها را
دیگر سلاح سرد سخن کارساز نیست
باید سلاح تیزتری برداشت
باید برای جنگ
از لوله ی تفنگ بخوانم
– با واژه ی فشنگ –
می خواستم
شعری برای جنگ بگویم
شعری برای شهر خودم – دزفول –
دیدم که لفظ ناخوش موشک را
باید به کار برد
اما
موشک
زیبایی کلام مرا می کاست
گفتم که بیت ناقص شعرم
از خانه های شهر که بهتر نیست
بگذار شعر من هم
چون خانه های خاکی مردم
خرد و خراب باشد و خون آلود
باید که شعر خاکی و خونین گفت
باید که شعر خشم بگویم
شعر فصیح فریاد
– هر چند ناتمام –
گفتم :
در شهر ما
دیوارها دوباره پر از عکس لاله هاست
اینجا
وضعیت خطر گذرا نیست
آژیر قرمز است که می نالد
تنها میان ساکت شبها
بر خواب ناتمام جسدها
خفاش های وحشی دشمن
حتی ز نور روزنه بیزارند
باید تمام پنجره ها را
با پرده های کور بپوشانیم
اینجا
دیوار هم
دیگر پناه پشت کسی نیست
کاین گور دیگری است که استاده است
در انتظار شب
دیگر ستارگان را
حتی
هیچ اعتماد نیست
شاید ستاره ها
شبگردهای دشمن ما باشند
اینجا
حتی
از انفجار ماه تعجب نمی کنند
اینجا
تنها ستارگان
از برجهای فاصله می بینند
که شب
چه قدر موقع منفوری است
اما اگر ستاره زبان می داشت
چه شعرها که از بد شب می گفت
گویاتر از زبان من گنگ
آری
شب موقع بدی است
هر شب تمام ما
با چشم های زل زده می بینیم
عفریت مرگ را
کابوس آشنای شب کودکان شهر
هر شب لباس واقعه می پوشد
اینجا
هر شام خامشانه به خود گفته ایم :
شاید
این شام ، شام آخر ما باشد
اینجا
هر شام خامشانه به خود گفته ایم :
امشب
در خانه های خاکی خواب آلود
جیغ کدام مادر بیدار است
که در گلو نیامده می خشکد ؟
اینجا
گاهی سر بریده ی مردی را
تنها
باید ز بام دور بیاریم
تا در میان گور بخوابانایم
یا سنگ و خاک و آهن خونین را
وقتی به چنگ و ناخن خود می کنیم
در زیر خاک ِ گل شده می بینیم :
زن روی چرخ کوچک خیاطی
خاموش مانده است
اینجا سپور هر صبح
خاکستر عزیز کسی را
همراه می برد
اینجا برای ماندن
حتی هوا کم است
اینجا خبر همیشه فراوان است
اخبار بارهای گل و سنگ
بر قلبهای کوچک
در گورهای تنگ
اما
من از درون سینه خبر دارم
از خانه های خونین
از قصه ی عروسک خون آلود
از انفجار مغز سری کوچک
بر بالشی که مملو رویاهاست
– رویای کودکانه ی شیرین –
از آن شب سیاه
آن شب که در غبار
مردی به روی جوی خیابان
خم بود
با چشم های سرخ و هراسان
دنبال دست دیگر خود می گشت
باور کنید
من با دو چشم مات خودم دیدم
که کودکی ز ترس خطر تند می دوید
اما سری نداشت
لختی دگر به روی زمین غلتید
و ساعتی دگر
مردی خمیده پشت و شتابان
سر را به ترک بند دوچرخه
سوی مزار کودک خود می برد
چیزی درون سینه ی او کم بود ….
اما
این شانه های گرد گرفته
چه ساده و صبور
وقت وقوع فاجعه می لرزند
اینان
هر چند
بشکسته زانوان و کمرهاشان
استاده اند فاتح و نستوه
– بی هیچ خان و مان –
در گوششان کلام امام است
– فتوای استقامت و ایثار –
بر دوششان درفش قیام است
باری
این حرفهای داغ دلم را
دیوار هم توان شنیدن نداشته است
آیا تو را توان شنیدن هست ؟
دیوار !
دیوار سرد سنگی سیار !
آیا رواست مرده بمانی
در بند آنکه زنده بمانی ؟
نه !
باید گلوی مادر خود را
از بانگ رود رود بسوزانیم
تا بانگ رود رود نخشکیده است
باید سلاح تیز تری برداشت
دیگر سلاح سرد سخن کارساز نیست…
شعر هفته دفاع مقدس
جاری است در زلالی این دشت آسمان
با این حساب سهم زمین هشت آسمان
این جا پرندههای زیادی رها شدند
باید خطاب کرد به این دشت آسمان
دشتی که در قدم قدم خاک روشنش
دنبال رد پای خدا گشت آسمان
در پیشواز آن همه پرواز، بارها
تا این دیار آمد و برگشت آسمان
ای دشت بر غروب تو سوگند لحظهای
از خون کشتگان تو نگذشت آسمان
دکلمه زیبا برای هفته دفاع مقدس
موشک کاغذی بلند شد و پدرم را به اشتباه انداخت
پدرم داد زد: هواپیما… بمب روی قرارگاه انداخت
پدر از روی صندلی افتاد، پا شد و گفت: “یاعلی”… افتاد
سقف با بمب اولی افتاد او به بالاسرش نگاه انداخت
تانک از روی صندلی رد شد شیشهی عینکم ترک برداشت
یک نفر اسلحه به دستم داد طرفم چفیه و کلاه انداخت
خاکریز از اتاق خواب گذشت و من و او سینهخیز میرفتیم
او به جز عکس خانوادگیاش هرچه برداشت بین راه انداخت…
به خودم تا که آمدم دیدم پدرم روی دستهایم بود
یک نفر دوربین به دست آمد آخرین عکس را سیاه انداخت
موشک آرام روی تخت افتاد زنی از بین چند دست لباس
یونیفرم پلنگی او را روی ایوان جلوی ماه انداخت
















