10 داستان کودکانه محرم | قصه های زیبا برای آشنایی بچهها با امام حسین (ع)
محرم بهترین فرصت برای آشنایی کودکان با مفاهیم بزرگی چون ایثار، شجاعت و حقیقتجویی است. کودکان با ذهنی پاک و قلبی مهربان، آمادگی شنیدن داستانهایی را دارند که با زبان ساده، آنها را با ماجرای عاشورا و شخصیت نورانی امام حسین (ع) آشنا میکند.

در این مطلب از تلنگر؛ 10 داستان کودکانه محرم گردآوری شدهاند؛ قصههایی کوتاه، آموزنده، زیبا و قابل فهم که کمک میکنند بچهها پیامهای این ماه را با جان و دل درک کنند و عشق به اهل بیت (ع) را از سنین پایین در دل خود پرورش دهند.
خلاصه داستان روز عاشورا برای کودکان
یکی بود یکی نبود. امام حسین (ع) که امام سوم ماست در شهر مدینه زندگی می کردند. امام حسین (ع) همیشه مردم را به کارهای خوب دعوت می کردند و به مردم می گفتند: از آدمهایی که کارهای زشت می کنند و به مردم ظلم می کنند همیشه دوری کنید. به خاطر همین حرفها یزید که خلیفه بود و به مردم ظلم می کرد و همیشه کارهای زشت انجام می داد با امام حسین دشمنی می کرد.
یک روز از کوفه نامه های زیادی برای امام حسین(ع) رسید. نامه هایی که مردم آنجا از امام حسین (ع) دعوت کرده بودند که آنجا برود تا مردم از او یاری کنند. برای همین امام حسین(ع) به سمت آنها حرکت کرد. ولی وقتی به سرزمینی نزدیک کوفه که اسمش کربلا بود رسید، دیدند به جای اینکه مردم به استقبالشان بروند سربازان دشمن به سمت آنها آمده اند تا با آنها بجنگند. امام حسین (ع) و یارانشان چند روزی آنجا بودند و دشمن هم آب را بر روی آنها قطع کرده بود. و همه تشنه بودند.
یک شب امام حسین (ع) به یارنشان گفتند که دشمن با من کار دارند شما می توانید بروید. ولی همه یارانش گفتند ما با تو هستیم.
روز بعد که روز عاشورا هست جنگ شد و امام حسین (ع) و یارانش با دشمن جنگیدند و به شهادت رسیدند.
داستان کودکانه محرم و روز عاشورا
یکی بود، یکی نبود. در زمان های قدیم، خلیفه ای به نام یزید به مردم ظلم می کرد و کارهای بدی انجام می داد. در زمان این خلیفه امام سوم ما به نام امام حسین (ع ) زندگی می کرد.
امام حسین (ع) پسر امام علی و حضرت فاطمه و نوه پیامبر است. امام حسین (ع) یکی از بهترین آدم های روی زمین بودند، ایشان همیشه مردم را به کارهای خوب دعوت می کردند و بچه ها را خیلی دوست داشتند. امام حسین وقتی ظلم یزید به مردم را می دید، ناراحت می شدند و به مردم می گفتند:از آدمهایی که کارهای زشت می کنند و به مردم ظلم می کنند همیشه دوری کنید.
به خاطر اینکه مردم امام حسین (ع) را دوست داشتند و از یزید و کارهای او متنفر بودند، یزید با امام حسین (ع) دشمن شد.
امام حسین که می خواست به مردم کمک کند، بعد از اینکه نامه های زیادی از مردم کوفه دریافت کرد، با خانواده و یاران وفادارش به سمت کوفه حرکت کرد.
کاروان امام حسین و یارانش به سرزمینی به نام کربلا که در نزدیکی کوفه قرارداشت، رسیدند و بار ها را از شتر ها پیاده کرده و خیمه هایی برپا کردند. در نزدیکی کاروان امام حسین (ع ) رودخانه ای وجود داشت که بزرگتر های کاروان مشک ها(جای آب ) را از آب آن رودخانه پر می کردند.
بچه های عزیزم اما مردم کوفه که برای امام حسین (ع ) نامه هایی را نوشته بودند، به جای اینکه به استقبال امام حسین (ع ) بیایند، به خاطر گرفتن پول از یزید با دشمنان همراه شده و به جنگ امام حسین (ع ) و یارانش آمدند.
عزیزانم امام حسین (ع ) و یاران اوکه از قویترین و شجاع ترین آدم های آن زمان به شمار می آمدند، مواظب بچه ها و زنان بودند تا دشمنان نتوانند به آن ها آسیبی برسانند اما سپاه دشمن بسیار زیاد بود و سپاه امام حسین تنها 72 نفر بودند.
امام حسین (ع) و یارانشان چند روزی را در کربلا بودند و دشمن آب را بر روی آنها قطع کرده بود و همه تشنه بودند و بچه ها آب می خواستند.
دشمنان سنگدل و بد نمی گذاشتند که امام و یارانش به سمت رودخانه بروند و از آن آب بیاورند. بچه ها که از همه تشنه تر بودند، به نزد عمویشان حضرت عباس علیه السلام که بسیار شجاع بود و از دشمنان نمی ترسید، رفتند و به ایشان گفتند عمو جان ما تشنه هستیم و آب می خواهیم.
حضرت عباس که دوست نداشت ناراحتی بچه ها را ببیند، با 20 نفر دیگر به سمت رودخانه رفت. حضرت عباس (ع) با حمله به دشمنان سعی کردند که حواس آن ها را پرت کنند تا یارانش بتوانند مشک ها را از آب پر کنند، اما دشمنان تیر های خود را به مشک ها زدند و آن ها را سوراخ کردند.
حضرت عباس (ع) خودشان به سمت رودخانه رفتند و مشکی را از آب پر کردند اما زمانی که می خواستند به سمت خیمه ها بیایند، سربازان دشمن شروع به تیراندازی به او کردند.
عموی خوب بچه ها وقتی دو دستش زخمی شد، جای آب را با دندان گرفت و به سمت خیمه ها رفت اما تعداد زیادی از دشمنان به سمت او حمله کردند و مشک را پاره کرده و حضرت عباس بهترین عموی دنیا و برادر شجاع امام حسین (ع ) را به شهادت رساندند.
بچه های عزیزم در روز عاشورا نه تنها حضرت عباس (ع ) به شهادت رسیدند بلکه هنگامی که جنگ میان دشمنان و یاران امام حسین علیه السلام در سرزمین کربلا بالا گرفت،خانواده و یاران امام حسین (ع ) مثل علی اکبر فرزند امام حسین، قاسم، ابوبکر، عبدالله و حسن فرزندان امام حسن (ع) نیز به شهادت رسیدند.
کوچکترین کسی که در کربلا شهید شدند، علی اصغر فرزند 6 ماهه امام حسین بودند. روز دهم محرم یا روز عاشورا که همه یاران امام حسین تشنه بودند، حضرت علی اصغر علیه السلام طفل شیرخواره امام حسین نیز از تشنگی بسیار بی تابی می کرد.
امام حسین علیه السلام او را برداشته و به میدان جنگ برد. سپس او را را میان دو دستان خود گرفت و به دشمنان گفت:آیا نمی بینید که این کودک شیرخوار چگونه از تشنگی بی تاب است؟ اگر به من رحم نمی کنید لااقل به این کودک رحم کنید. اما سپاهیان دشمن به سخنان امام توجهی نکردندو به طرف علی اصغر علیه السلام تیر اندازی کرده و او را به شهادت رساندند.
یک شب امام حسین (ع) به یارانشان گفتند که دشمن با من کار دارند شما می توانید بروید ولی همه یارانش گفتند ما با تو هستیم. روز بعد که روز عاشورا هست جنگ شد و امام حسین (ع) ویارانشان بادشمن جنگیدند و به شهادت رسیدند ودشمن هم بی رحمانه سر امام حسین (ع) را از تنشان جدا کرد.
بچه ها در روز عاشورا امام حسین (ع ) نیز همراه یارانش با شجاعت جنگید و بسیاری از دشمنان را از بین برد اما دشمنان که بسیار زیاد بودند، سر انجام امام حسین و یارانش را به شهادت رساندند، خیمه ها را آتش زدند و زن و بچه ها را اسیر کردند.
عزیزانم حالا که داستان امام حسین (ع ) را شنیدید ، می دانید که چرا ما هر سال روزعاشورا به هیئت ها می رویم و برای امام حسین (ع) عزاداری می کنیم و سینه می زنیم و گریه می کنیم. داستان شهادت امام حسین (ع ) به ما یاد داد که نباید در برابر ظلم سکوت کنیم ، ظلم هیچ گاه ماندنی نیست و از بین خواهد رفت.
داستان کوتاه در مورد عاشورا
داستان ورود امام حسین به کربلا :
هنگامی که کاروان امام حسین علیه السلام به سرزمین کربلا رسیدند. بزرگترها بارها را از شترها پیاده کرده و خیمههایی برپا کردند. بچهها از این که قرار بود شب را در چادر بخوابند بسیار خوشحال بودند. کمی جلوتر از چادرهای یک رودخانه بود که بزرگترهای کاروان مشکها را از آب آن رودخانه پر میکردند. بچهها نمیدانستند که کمی بالاتر سپاهی بسیار بزرگ از افراد بدجنس و سنگدل برای حمله کردن به آنها کمین کرده اند. امام حسین و یارانشان که از قویترین و شجاعترین آدمهای آن زمان به شمار میآمدند، مواظب بچهها و زنان بودند تا دشمنان نتوانند به آنها آسیبی برسانند.
در روزهای اول ماه محرم جنگ سختی میان یاران امام حسین (ع) و دشمنان در گرفت که در آن جنگ بسیاری از یاران شجاع امام از جمله برادر بزرگوارشان حضرت عباس علیه السلام و فرزندانش حضرت علی اکبر و علی اصغر به شهادت رسیدند. در روز دهم ماه محرم امام حسین علیه السلام از خانواده خود خداحافظی کردند و به میدان جنگ رفتند. ایشان با شجاعت فراوان تعداد زیادی از دشمنان را به هلاکت رساندند. اما از آنجایی که دشمنان خیلی بیشتر از یاران امام حسین (ع) بودند امام را به شهادت رساندند. خانواده و بچههای امام حسین (ع) بعد از او سختیها و ناراحتیهای بسیار زیادی را تحمل کردند، اما همیشه سعی کردند که انسانهای خوبی باقی بمانند.
داستان شهادت حضرت ابوالفضل (ع) (داستان روز تاسوعا برای کودکان)
هنگامی که کاروان امام حسین علیه السلام در سرزمین کربلا توسط دشمنان بدجنس و عصبانی محاصره شده بود، با تمام شدن ذخیره آب، همه اعضای کاروان احساس تشنگی کردند، اما دشمنان سنگدل و بد نمیگذاشتند که امام و یارانش به سمت رودخانه فرات بروند و از آن آب بیاورند. در این میان بچهها از همه تشنهتر بودند. تنها امید آنها به عمویشان حضرت عباس علیه السلام بود. عمو عباس شجاع بود و از دشمنان نمیترسید.
امام حسین (ع) در روز عاشورا به برادرشان عباس و ۲۰ نفر دیگر دستور دادند که به سمت رودخانه بروند. حضرت عباس (ع) با حمله به دشمنان سعی کردند که حواس آنها را پرت کنند تا یارانش بتوانند مشکها را از آب پر کنند، اما دشمنان تیرهای خود را به مشکها زدند و آنها را سوراخ کردند. حضرت ابوالفضل عباس (ع) خودشان به سمت رودخانه رفته و مشکی را از آب پر کردند. هنگامی که میخواست به سمت خیمهها بازگردد، سربازانی که خود را پشت درختان پنهان کرده بودند شروع به تیراندازی به سر و دست و پای او کردند. هنگامی که دستهای عمو عباس زخمی شد، مشک آب را با دندان گرفت و به سمت خیمهها رفت. اما در آخر تعداد زیادی از دشمنان به سمت او حمله کردند و علاوه بر پاره کردن مشک، او را به شهادت رساندند.
داستان شهادت حضرت علی اکبر (ع)
حضرت علی اکبر علیه السلام پسر بزرگ امام حسین علیه السلام بود. هنگامی که جنگ میان دشمنان و یاران امام حسین علیه السلام در سرزمین کربلا بالا گرفت، حضرت علی اکبر (ع) شجاعتهای زیادی از خود نشان داده و تعداد زیادی از دشمنان را به هلاکت رساند. پس از کشتن دشمنان به نزد پدرش برگشته و گفت: ای پدر من تشنه ام. امام حسین علیه السلام به او گفت: پسر عزیزم باید صبور باشی. سپس دوباره به میدان بازگشت و تعداد دیگری از از دشمنان را کشت. دشمنان که از شجاعت علی اکبر ترسیده بودند از پشت به او حمله کردند و یکی از سنگدلترین آنها به نام “مره بن منقد” با نیزه بر سر او زده و سرش را شکافت. امام با شنیدن صدای ناله پسرش به کنار او رفت و پس از دیدن آن صحنه دلخراش دشمنان را نفرین کرد.
داستان شهادت حضرت علی اصغر (ع)
داستان شهادت فرزندان امام حسن (ع)
امام حسن علیه السلام ۴ فرزند پسر به نامهای قاسم، ابوبکر، عبدالله و حسن داشت که در واقعه کربلا به شهادت رسیدند؛ اما از آنجایی که قاسم نوجوان کم سن و سال بوده و با شهامت بسیار زیادی به میدان جنگ میرفت بیشتر از دیگر برادران خود مشهور گردید. به طوری که شب ششم محرم به نام شب حضرت قاسم علیه السلام نامگذاری شده است. حضرت قاسم علیه السلام که هنوز به سن بلوغ نرسیده بود برای رفتن به میدان جنگ از عموی بزرگوار خود امام حسین علیه السلام اجازه میگرفت. در بعضی از روایات آمده است که قاسم علیه السلام بیش از ۷۰ نفر از دشمنان را به هلاکت رساند و در پایان گروهی از دشمنان به سمت او حمله کردند و با شمشیر و نیزه بدن او را پاره پاره کرده و او را به شهادت رساندند.
داستان کوتاه در مورد امام حسین برای کودکان
روزى امام حسین (ع) از کنار فقرا عبور مى کردند که دیدند پلاسى پهن کرده و مشغول خوردن تکه نانى هستند. امام به آنها سلام کرد و ایشان هم جواب سلامشان را دادند. فقرا امام را دعوت کردند تا با آنها غذا بخورند. امام (ع) هم کنار آنها نشستند و فرمودند: اگر غذاى شماصدقه نبود باشماهم غذا مى شدم و بعد فرمودند: به منزل من بیاید. فقرا هم به منزل آن حضرت رفتند و امام علیه السلام به آنها غذا و لباس داد و دستور داد مبلغى پول هم به آنها داده شد.
داستان بخشش امام حسین و پشیمانی حر
در هر انتخابی ما اول باید رضایت خدا را در نظر داشته باشیم. برای انتخاب صحیح باید به سخنان خدا گوش کنیم و آنرا اجرا کنیم.
اطاعت خدا یعنی همیشه هر آنچه او از ما خواسته را انجام دهیم. وقتی ما مطمئن نیستیم که چه کاری انجام دهیم باید فکر کنیم که آیا این کار خدا را راضی می کند یا نه؟
وقتی امام حسین (ع) نخواست با یزید بیعت کند، یزید عصبانی شد و تصمیم گرفت امام را به قتل برساند. امام خانه اش را به سمت مدینه ترک کرد. در راه به سمت کوفه یکی از سربازان سپاه یزید بنام حر راه امام را بست و اجازه نداد به کوفه بروند. امام حسین (ع) سعی کرد برای حر توضیح دهد که راه و روش یزید اشتباه هست و او نمی تواند به حرف های چنین شخصی گوش دهد و دنباله رو او باشد. حر گفت که یزید رهبر ما هست و من باید از قوانین او اطاعت کنم و هر آنچه بگوید قبول دارم.
امام حسین (ع) دیدند که حر و سپاه او تشنه هستند و در بیابان هوا گرم هست برای همین به آنها و سوارانشان آب دادند. با وجود اینکه آنها با امام رفتار خوبی نداشتند ولی امام حسین (ع) مهربان بودند و حتی با کسانی که به او خوبی نمی کردند نیز رفتار خوبی داشتند.
بعدها حر شنید که امام و فرزندانشان در خمیه گاه تشنه هستند و او به این فکر کرد که تصمیم گرفته بوده اطاعت یزید را بکند و این رفتاری که یزید با امام دارد آیا رضای خدا هست یا نه؟ نه! حر متوجه شد که به جای اطاعت خدا از یزید اطاعت می کرد و انتخاب اشتباهی کرده بود. حر وقتی متوجه شد راه امام حسین (ع) درست هست و هر آنچه انجام می دهد همان هست که خدا خواسته است، به سوی امام برگشت و یکی از یاران کنار دست امام حسین (ع) شد.
داستان بچگانه حضرت عباس (ع) – بهترین عموی دنیا
عموی من یک ورزشکار قوی است. من او را خیلی دوست دارم. یک روز به او گفتم تو بهترین عموی دنیا هستی. عمو کمی فکر کرد و گفت :نه من بهترین عموی دنیا نیستم ولی بهترین عموی دنیا را می شناسم.
گفتم خوب او کیست؟عمو گفت بهترین عموی دنیا حضرت عباس علیه السلام است.
گفتم چرا او بهترین عموی دنیاست؟
عمو گفت: خوب قضیه اش مفصل است و من باید یک داستان محرم بچگانه در مورد او برایت بگویم.
گفتم مفصل باشد خواهش می کنم برایم تعریف کنید.
عمو گفت: در کربلا، کاروان امام حسین به وسیله دشمنان محاصره شده بود. دشمنان سنگدل نمی گذاشتند که امام و یارانش از آب رودخانه فرات استفاده کنند. قحطی آب، خیلی زود همه اهل حرم را تشنه کرد. بیشتر از همه، بچه ها تشنه شده بودند. اما بچه های امام حسین می دانستند که عموی شجاعشان می تواند از میان محاصره کنندگان عبور کند و برایشان آب بیاورد. چون عموی آنها یک فرمانده بسیار قدرتمند و یک شمشیر زن ماهر بود. وقتی تشنگی شدید شد، حضرت عباس به دستور امام حسین، همراه بیست نفر دیگر به سمت گوشه ای از رودخانه فرات حمله کرد. او با شجاعت و مهارت زیادی مشغول جنگیدن با سربازان یزید شد و حواسشان را پرت کرد تا دوستانش بتوانند مشکها را پر از آب کنند. مشکها که پر شد همگی توانستند از دست سربازهای یزید فرار کنند و آب را برای اهل حرم بیاورند.
بچه هایی که جلوی خیمه ها ایستاده بودند دیدند عمو در حالیکه مشک آب روی دوشش گرفته ،به سمت آنها می آید. بچه ها از پیروزی عمو راضی شدند.
عمو با ناراحتی ادامه داد و گفت: روز عاشورا اتفاق دیگری افتاد. آن روز این عموی مهربان دیگر نتوانست بچه ها را راضی کند. او با مشک آب به سمت رودخانه رفت اما بعضی از سربازان، پشت درختها پنهان شده بودند و از پشت سر و از پهلو ،به او حمله کردند و او را تیرباران کردند. عمو عباس با وجود اینکه از دستهایش خون می ریخت، مشک آب را به دندانش گرفته بود و سعی می کرد هر طوری شده مشک آب را به خیمه ها برساند. اما دشمنان، او را محاصره کردند و مشکش را پاره کردند و خودش را هم به شهادت رساندند.
عمو آخر قصه را در حالی برایم تعریف کرد که اشک می ریخت. من هم آن روز برای بهترین عموی دنیا گریه کردم.












